|
|
|
ني زن بر دروازه هاي سپيده دم
|
|
|
|
Sunday, November 16, 2003
مونترو
مونتروی مهربان گاه به سخن گفتن ِ از زخمها نیازی نیست سکوت ملال ها خود از راز ِ ما سخن تواند گفت.... "مارگوت بیکل"
Thursday, March 20, 2003
نيمه شب نگراني يک روح در کاوش ِ هندسه ي حضورت
نرمه نرمه مي سايد به معصوميت ِ نگاه ِ مدورت که فرو لغزيده در فراموشي ِ چاه هاي بي جدار. اکسير ِ سرانگشتانت، تلنگري به معراج است؛ هنگام که ستاره ها جاري مي شوند در کهکشان بوسه و ما در خورشيدي مشترک صبح مي شويم.
Monday, March 10, 2003
انار میشکفد
در روشنای لحن ِ تو که دريچهای میگشايد به هر روز ِ چهرهام مردمکان ِ تبزدهات را ميدواني بر طراوت ناب تشنگي ِ لبهای من که در خيال سوختن، آتش را روشن میشوم. صداي تو در حنجرهام جا مانده که نيمهشب فريادهايت را بيدار میشوم و فصول ِ کيهانی ِ نگاهت را باز از هوش میروم. سپيدهدم، خورشيد از لابلای انگشتانت میتپد.
Saturday, March 01, 2003
لبانت ذوب ميشوند در نرماي تنم
منافذ تشنهي پوستم ترک ميخورد زير سکوت حجم تو نجواي نام تو که فرو ميريزاند ديوارهاي درونيام را تکانههاي رخوت در رسيدگي سينهام ميلرزد در به کدامين نور ميخواهي برگشودن که من در روشناي وضوح تو اوج ميگيرم. تکرار نبض زمين در تلاقي تپش لذت. هنگام که گداختهي زبانت را ميگرداني در تولد يک بوسه و اشتعال انگشتان من که مردانگي شانههات را هل ميدهد تا گم شويم در پيچش يگانگي عطر سرشار من! صادقانهي مهرت را به تمامي مينوشم.
Tuesday, February 25, 2003
وقت معطر رهايي ؛
جنگل ، روييده بر زمين من در بي بازگشت ِ اين انتظار پرسايه برهنگي باران را خواب مي بيند.
Saturday, February 22, 2003
Sunday, February 16, 2003
رد دلتنگي هايت را قدم مي زنم . گام هايم را فرو مي کنم توي پس مانده ي جاي پاهات.
از پس ِ تقارن گريستن هاي بي ترديد ، با دستانت ؛ چشمانم را مي پوشاني تا به بهتي ديگر بگشاييم . خيسي ِ لب هايت که نرم مي لغزد روي اولين مهره ي گردنم ، هلهله اي در انقباض ِ کشاله هايم مي دود. نقره اي برودت در شانه هايم تير مي کشد ، بيدار مي شوم در شب ِ بلوغ ِ ماه و خود را در تعبير ِ آتش ِ نيمه شب ِ رويا گرم مي پيچم و باز فرو مي لغزم در مويه هاي بي حصار . اندوه ِ هر لحظه ات را هزاره اي بر کتفم فرو مي کوبي . دردش را که به ياد داري ، هنگام که تب مي کند در لرزش ِ استخوان ها . قهقه هاي تو و مردي که تابوت ِ تقدس را بر شانه ي من مي نهد ؛ در تکرر ِ خاطره ي چهره اي که مچاله مي شود در رگه هاي دلتنگي ، بخند پيامبر ! زخمهايت که سر باز مي کند ؛ بخند! چقدر محزون ؛ خنده هاتان بوي نا مي دهد .
Tuesday, February 04, 2003
صبح ِ ابري لا به لاي سنگ هاي فيروزه ، دلربا و لاجورد در دستانم ذوب مي شود.
زود که مي رسم ، کسي نيست ؛ و من باز ازدحام ِ اين خيابان را در آمدن ِ تو قدم مي زنم . آزاده ! ستاره بازي ِ چشمانت کجاست که مرا گم کند ؟ حزن ِ درونت را که مي دمي توي اين سيگار ،توي اين گنگ ِ حباب ها ، زيبايي چهره ات گم مي شود در نگاه ِ من که تو را شفاف مي خواهد که ببيند . آزاده ! نور را آواز بخوان با صداي آسمانيت تا برهيم ازين سايه هاي مغموم ! چقدر دلم مي خواهد عطر ِ اين نرگسها را که مي بلعي ، ديگر بازدمت غمگين نباشد ؛ اما نرگسها جان مي دهند به چشمان ِ تو ... محزون ...چشمان ِ تو ... محزون بايد که دور شوم تا نشکنم در تلخ خند هاي تو يا روزبه که مبهم ِ دلهره هايش را سکوت مي کند. روزبه ! در کدامين دريچه ، تنهايي را مزمزه مي کني وقتي اشارتي به اشک ِ تو در گونه هايم تکثير مي شود ! روبروي سرمستي ِ ماه بايست ، شايد انعکاس ِ دلتنگي هايت در چشمان ِ نگران ِ ما حرفي براي گفتن داشته باشد . ساده مرد ! شانه هايم در مرثيه ِ تکرار ِ سکوت ِ تو مي لرزند. ژينوس ! وقتي هزار آينه در من التهاب ِ کسي را ابدي مي کند ، چگونه "ما خورشيد " دستهايم را خنک کند ؟ افشين ! اين حلقه گردنم را مي سوزاند وقتي خالي ِ جايش را مي بينم برتاول ِ انگشتانت ، که مي گويند افشين هيچگاه شبه نبوده است ! کاش اين زنجير بتواند مرا بازگرداند به هميشه ِ ساده ِ -سارا ي هفت ساله -! ... و من چقدر ليلي را در شبانه هاي تو گريسته ام ! کتا ! خودت را که بسپاري سبزينگي ِ حضور ِ آرامت او را مي گشايد به آسمان ! اما بگو چگونه آرام باشم در بغض ِ کسانم ؟ علي ! چقدر زمان ِ آبي در انتظار ِ توست ! امير هم که گم آمد و.. گم رفت . سليم ! مهتابِ درونت را صدا کن بيايد اين اندوه را از پس ِ اين نگاه ِ شيشه اي که پرده دري ِ مرا تاب نياورد ، خوانش کند. آرمين ! رمه هاي دلتنگي ات را چه دير کوچاندي به دشت ِ من ! لاله ! صادقانه ِ چشمانت ، نور مي ريزند حتي گاهي به خلوت هايم که نيستي ! و تو که دراشتياق ِ من غايبي ! دلتنگم ... باز هم که مي خواهي نگاهت مرارت را در من زمزمه کند ! دستهاي من که هنوز جا مانده اند ، از چه سخن مي گويي ؟ "دست بر دست" در لحظه ِ نطفه ِ بوسه ، باران مي بارد ، حتي بر رگهاي بريده ِ اين رابطه ! ببخش ، آرامش ِ ژاکت ِ سبز ِ چهار خانه ِ گسترده بر برف ِ آذر بي قرارم مي کند ... صبور باشيم اين دقايق ِ مغموم را ... ...تا سپيده دمي که آرامش را سوسو مي زند فاصله اي نيست .
Saturday, February 01, 2003
صدايش زنگ دار و بم در خواب ِ من مي پيچد .
حيراني را پرپرميزنم ازسوداي سوختن در بي خويشي ِ نعره هايش . شراب مي ريزند به خواب ِ من گويا ، که اين شيدايي را تيغ ِ سپيده دم نيز به کار نمي آيد . سماع ... صدايش که درمن دف مي زند ...سماع مني که نيست مستي را چگونه بلرزد ؟! " عجب نبود اگر عاشق شود بي جان درين هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش" و مرد ، در تني که ندارم بي قراري را داغ مي زند : "مرا عاشق چنان بايد که هر باري که برخيزد قيامت هاي پر آتش ز هر سويي بر انگيزد " " حضرت مولانا "
Wednesday, January 29, 2003
سر فرو مي برم در ابري غياب ؛
صدايت کشيده مي شود روي تشنج ِ تنم که انگشتانت را... آتش مي گيرد. نفس حبس مي کنم در عطر ِ بي حضور ِ تو تا نکوبد چپ ِ من بر چيرگي پوست تو که خون مي دواند بر آرامش ِ شقيقه هات. باز برهنگي ِ صداي تو در اکنون ِ بي چراغي هاي واژه ، و طعم ِ گس ِ جا مانده در بغض ِ گوش هاي من .
Sunday, January 26, 2003
Friday, January 24, 2003
Wednesday, January 22, 2003
کابوسهاي تن ِ شبانه ات را
تهي کن در ويل ِ نگاهم . شريان هاي پريشاني ِ تو مي تنند خود را بر تن ِ من ، دلهره هايت - مداوم - در بغض چانه ام مي لرزند . ديروز ِ مهر ، شره مي کند بر گونه هاي باد تا خنکايي باشد ، هذيان هاي توي ِ در تب را ... مانوس ِ سکوت شده در خواب هاي من ! آرامش را ...بيدار شو . باور کن هر بهانه اي نمي تواند ميهمان ِ عطر ِ بودنت باشد .
Sunday, January 19, 2003
چشمانم گويا بسته اند .
صدايي در من خود را تکرار مي کند . سيبي را بو مي کني و من صدايت را لابه لاي عطرِ پاييزي ِ سيب مي شنوم . من مست ... مست مي شوم هنوز را . وباز در تن ِ من برف مي بارد. حزن ِ عجيبي که من مدام در آن دوره مي شوم . باز صدا ... صدايي .... که روي آن نماز مي خوانند وسعت ِ حضور تورا ! صدا ... توصدا مي کني نام ِ کسي را که باد... دارد با خود مي بردش !
Friday, January 17, 2003
من
نگاه ... تو هجوم ِ مهر... اشک هايم سر مي خورند ، باز نمک ، سوزش ِ گونه هاي من وياد ِ انگشتان ِ تو
امروز و روزهاي زوج را با من در پندار باشيد !
برنامه شنيداري با ني زن بر دروازه هاي سپيده دم در پندار
Tuesday, January 14, 2003
پريشاني عطر ِ نرگس ها دف مي زنند به بيداري ِ خوابهاي من
کبوتران ِ سرخ ، نگاهت را که پر مي کشند ، هيجاني خود را درحنجره ام مي تپد . گرگ ها ...در بيابان هاي حجم ِ تو، دلهره هاي خلوت ِ مرا مي درند به طنين ِ هجاهاي سکوت . من در انحناي شريان هاي باران ، نيلي ِ آرامش را مي رقصانم .
Sunday, January 12, 2003
به وحيد شعبانيان
روبروي قفسه ِ کتابفروشي ايستاده ام ، سعي مي کنم عنوانها را به خاطر بياورم . همه ِ عناوين را ديده ام و نديده ام ! چشمهايم را روي کتابهاي داخل ِ کتابخانه ات مي گردانم ، نام ِ کتابها به سرعت از ذهنم مي گريزند ، تنها به ذهن مي سپرم : معصوميت ِ چهره ِ سارا و اشکهايي که سر مي خورند روي برجستگي گونه هايش و تو که سعي مي کني او را آرام کني ، چشمان ِ غمگين ِ روزبه ...حزن ِ صداي آزاده ...وامير که باز در پريشاني ِ خود مرا خاموش مي کند . من هيچ عنواني را به ياد ندارم ، اين تلاش ِ بيهوده براي چيست ؟! من با دو روز ِ گذشته ام آمده ام اينجا تا با فوراني از مهر در ضيافت ِ ميلاد دوباره ِ تو حضور يابم ،اما گويا مرا امروز تواني نيست براي آرامش بخشيدن ِ آلام ِ نزديکانم . عنوانها گم مي شوند لابه لاي حزن ِ شما و ناتواني من ...وشايد عطر ِ نرگس. زمان ِ دروني ام مي گويد مدتهاست روبروي فصل ِ گستاخي ايستاده ام ! چقدر دلم مي خواهد که اين کتاب را توي کتابخانه ات نديده باشم ! فصل ِ گستاخي ...براي نگاه ِ صريح و شفاف ِ وحيد 14دي 1380
Friday, January 10, 2003
" مني كه مي شناسمت...
از فراسوي مرزها... و مؤمنم... بر سخاوت مهربانترين دلها... كه در تو جاري مي كند... روح بزرگ هستي را... " ::::::::::::::::::::::::::::::::::: مردمکانم مي تپند روياي نگاهش را
|
|